تبليغاتX
من و ترانه ها
حرفهای دل من از زبان دوستان
سلام دوستان.من باز هم اومدم.آمدم تا اتفاقاتی که توی این مدت برام افتاد رو خلاصه وار بگم.و اینکه اون کسی که به من تهمت زد رو درک میکنم.چون الان خودم همچین وضعیتی دارم.بعد از اون ماجرا من تصمیم گرفتم بشم مث اکثر پسرا که به قولی چندتا زاپاس دارن.و متاسفانه در این حین یه خانم خیلی خیلی به من وابسته شد.واول اسمش ((ف)) هست. الان درک میکنم موقعیت اون رو.چون زمانی خودم همینطور بودم.دنیای مسخره و جالبیه.

اون دختره(همون که تهمت زد) هم بعد از من چندتا دیگه عوض کرد و الان دیگه فکر میکنم به اون کسی که میخواسته رسیده.خدا زندگی رو براش زیبا تر کنه.که زندگی منو خراب کرد.آره ... زندگی منو خراب کرد.من طوری زمین زد که هر کس دست برای کمک دراز کرد رو هم میکشم پایین.منم شدم یه نارمد تهمت زن.خدا منو ببخشه.تجربه تلخی بود.ولی میدونم تجربه الانم تلخ تره.شکستن دل یکی دیگه خیلی درناکه ....وای به حالم.چند وقت بود حالم از خودم به هم میخورد...

منو ببخش که ساده از عشق تو گذشتم

سپردمت به تقدیر بار سفر رو بستم...

==========================


+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 19:43  توسط دیوونه  | 

یه خواب یا رویا... . تموم شد.به من بدترین تهمتی رو که میتونست زد و رفت.و من هم اسراری نکردم. چون خیلی وقت بود دلش پیش من نبود

محسن چاووشی میخونه:

ازت میخواستم بمونی بهت میگفتم که نری

این روزا نیستی اما باز به پات میفتم که نری

اما من به پاش نیفتادم.چون واقعا نبود.فقط یه مترسک از اون مونده بود برام.ولی دلش یه جای دیگه بود.

گفتم تهمت یاد این ترانه افتادم

اون روزا که تنها بودی          گمشده دریا بودی

قابق تو شکسته بود     تنت نحیف و خسته بود

فانوس دریاییت شدم...

اما به جاش تو بد شدی    از منو عشقم رد شدی

به من یه پشت پا زدی      تـــــهـــمــت نا روا زدی        ((محسن چاووشی))

بله تهمت.البته شاید هم راست میگه و حق با اونه.به من گفت : تو مثل همه همجنسات دچار یه هوس زودگذر شدی

یادم نمیاد تا حالا تو عمرم کسی رو نفرین کرده باشم

خدای من کمکم کن که کسی رو نفرین نکنم!

امروز هم بعد از ۳ هفته تو دانشگاه دیدمش

شاد بود.مثل من.ولی من غمگین شدم.نه مثل اون...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 19:23  توسط دیوونه  | 

تموم شد و من هنوز شوکه ام.نمیدونم چی بنویسم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:37  توسط دیوونه  | 

ای خدا.... درسته  ادم درستی نیستم.اما چرا اینطور فکر میکنه؟

شنبه دیدمش.خیلی سردتر .متاسفانه نشد حرفایی که تو دلم بود رو بهش بزنم.چون تنها نشدیم.بهم گفت اون چیزی که دستم داشت (دفتر شعرش) رو براش آوردم یا نه؟انگار میخواد هیچی ازش پیش من نمونه.منم گفتم که بعدا برات میارم.وقتی رفت دفتر منو بهم داد.گفت دستت درد نکنه.تو دلم گفتم دستم درد نمیکنه اما دلم درد میکنه.گلوم گاهی خیلی درد میکنه.یه چیزی مثل بادکنک تو گلوم هست گاهی اوقات. بی خیال...

وقتی رفت یک ساعت بعدش بهش اس ام اس زدم که: الهی هیچ حرفی تو دلت نمونه!

اونم اینجوری جواب داد: تو مثل همه همجنسات دچار یه هوس زود گذر شدی!

شوکه شده بودم.چرا اینجوری فکر میکنه؟یاد اون اس ام اسش افتادم که نوشته بود:((من لیاقت این همه احساس و عشق رو ندارم!))این تناقض یعنی چی؟مطمئنا تقصیر اون نیست.تقصیر منه و سایر پسرها.و شاید سایر دخترا.و شاید اون کسی که همیشه فکر کرده اگه ***** به من محبت داشته باشه کمی از محبتش به اون کم میشه.نمیگم حسادت اما ترس داره.نمیتونم بشتر توزیح بدم.برای این اوضاع ترانه درخوری پیدا نکردم

اما اینا کلا چند وقته با حال من سازگاره:

ازت میخواستم بمونی بهت میگفتم که نری

این روزا نیستی اما باز به پات میفتم که نری          ((محسن چاووشی)) ترانه از حسین صفا

همین یه بیت یه کتاب ترجمه و تفسیر داره!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 1:43  توسط دیوونه  | 

قضیه ی ازدواجش با یکی دیگه منتفی شد.چون جواب آزمایشش مثبت شد.نمیدونم اینا واقعیته یا ترفنده برای گم شدن؟وقتی دیگه ۹۹٪ احتمال میدادم بره و ازدواج کنه همش اینو با خودم میخوندم

به تو تبریک میگم گم شدن و***** گل گلخونه مردم شدن و    ((محسن چاووشی))

و گاهی هم پا روی دلم میزاشتم و میگفتم:

تحمل میکنم بی تو به هر سختی**** به شرطی که بفهمم شادو خوشبختی

یکی اونجاس شبیه من (نه! بهتر از من)یه دیوونه****که بیشتر از خودم قدرتو میدونه    ((احسان خواجه امیری))

خلاصه روزای سختی رو داشتم.و به همین خاطر نمیتونستم بیام و مطلب بنویسم.

اما چند روز پیش ازش خبر آزمایش رو گرفتم.گفت مثب شده و نمیتونه ازدواج کنه.من هیچ وقت دعا نکردم که اینجوری بشه.اما مطمئنا اون فکر میکنه من از خدا اینو میخواستم.

فردا هم قراره دفتر شعرشو ببرم براش.یه متن هم موقعی که جوابمو نمیداد نوشتم که شاید فردا بهش بدم.نمیدونم پیش اون چی هستم؟

امروز تو خیال خودم خیلی پیش رفتم و حرفای گنده تر از دهنمو زدم:

به خدا همیشه از خدا میخوام لحظه ی جداییمون سر نرسه

تا همیشه پابه پای هم باشیم اما این کوچه به آخر نرسه   ((محسن چاووشی))

من دوتا دروغ بهش گفتم که فردا بهش میگم راستشو.یکیش این که یه روز خیلی احساساتی شدم و بهش گفتم عاشقشم.ولی من هنوز عاشق نشدم.شایدم شدم نمیدونم.ولی واقعا دوستش دارم.فکر میکنم عشق خیلی بزرگتر از این حرفاست.این روزا ترانه ای مناسب حال خودم پیدا نکردم.احساس میکنم کسی رو دوست دارم که هر لحظه امکان داره از دست بدمش.و اصلا میدونم که به اون نمیرسم.این حرف احمقانه ایه که من بخوام بهش برسم.چون من خیلی کمم و اون خیلی بزرگه.اما دوست دارم مثل یه قرص مسکن برام باشه.فعلا درد قلبمو کم کنه.فردا دیگه معلوم نیست که اگه نباشه کسی میتونه قلبمو درمان کنه یا نه.ولش...

اون روزی که تو پارک بهم گفت دیگه میخواد ازم جدا بشه و بعدش هم جواب تلفن هامو نداد وقتی داشتیم از هم جدا میشدیم بهم گفت عیب نداره یه دوست دختر خوب برات پیدا میکنم.این یعنی مرگ.این یعنی من خودمو چقدر پست بهش نشون دادم.شایدم پست هستم.وقتی این حرفو زد وایساد و میخواست بره که من یه سیلی بهش زدم.محکم نبود اما حالت چهره اش خیلی عوض شد.قبلا وقتی که برای بار اول بوسیدمش همین جوری شد.انگار یکی یکی داشتم کارایی رو میکردم که نشون بدم داره منو تحمل میکنهوبعد بهش گفتم:

اینو زدم تا بدونی موقع رفتنت نبود****خدانگهدارت باشه گرچه دلم راضی نبود

اینو زدم اما دلم که ازتو دل نمیکنه****وای بمیرم رو صورتت جای انگشتای منه

برو ولی بدون که من میمونم توی حسرتت***آره الهی  بشکنه دستی که خورد تو صورتت

((مجید خراطها)) 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 15:23  توسط دیوونه  | 

امروز دوتا از اس ام اس هایی که قبلا برام فرستاده بود رو براش فرستادم.اس ام اس هایی که منو یاد روزایی مینداخت که الان برام خیلی دور و دستنیافتنی شدن.وقتی اون اس ام اس هارو براش فرستادم بهم در جوابش گفت:((یعنی چی؟منظورت چیه؟؟))

گفتم:((من همه اس ام اس هاتو نگه داشتم هر  روز میخونمشون.امروز فکر کردم دوتاشو برات بفرستم.))

گفت:پیام هامو پاک کن(با یه لحن خیلی سرد.البته اینا رو با اس ام اس گفت ولی میشد فهمید لحنش چه جوریه)

گفتم:پیامهات رو میشه پاک کرد.شکلهایی هم که سر کلاس رو دستم با خودکارت کشیدی هم ممکنه یه روز پاک بشه.اما خطی که رو دلم کشیدی... خطی که رو غرورم... شعری که نوشتی چی؟پاک میشه؟

گفت:مگه من با غرورت چیکار کردم؟من که گفتم یه روز میرم.

گفتم:آره میدونستم میری.اما نمیدونستم اینقدر سرد و ناگهانی.خودت باش.ادای سنگ رو در نیار

دیگه چیزی نگفت.امروز یاد یه ترانه خیلی قدیمی افتادم که یه مقداری از مد افتاده.ولی من اون موقع که گوشش میکردم درکش نمیکردم.اما الان این ترانه رو درک میکنم.اینم یه بیتش:

اومدی اما دیدم دست تو سرده****گفتی اون روز ها دیگه بر نمیگرده

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 22:54  توسط دیوونه  | 

سلام.از همه متشکرم.از همه هم عذر میخوام.چون عادت کردم با ادب بودن یعنی این که از همه عذر خواستن و تشکر کردن حتی بی دلیل.اما من نمیدونستم این حرفا همش یه جور تعارفه.من باور کردم که هر کس این جور رفتار کنه با ادبه.یه بار یکی رو دیدم داره اینطوری رفتار میکنه.یعنی سرفه میکرد از من عذر خواهی میکرد.دسمال کاغذی در میاورد عذر خواهی میکرد.خلاصه هر کار میکرد از من عذر میخواست و من هرکار میکردم اون از من تشکر میکرد.خیلی جالب بود.فکر میکردم آدم با ادبیه.من هم میخواستم مثل اون بشم.با ادب!کم کم ازش خوشم اومد.اما اون میگفت که دوست دختر من نیست.و اصلا از این کارا خوشش نمیاد و به حرف مامان باباش گوش میکنه.منم گفتم که از این کارا خوشم نمیاد.اما از تو خوشم میاد.من واقعا از کلمه (( دوست دختر)) خوشم نمیاد.کم کم قبول کرد که دوست دختر من نیست.اما با من صحبت کنه.اون با من حرف میزد.شوخی میکرد.اما اون ادبشو کنار نذاشت.تازه منم داشتم مثل اون با ادب میشدم.که یهو... یهو.یهو گفت که دیگه نمیخواد با من حرف بزنه.فکر کردم داره شوخی میکنه.اما وقتی خداحافظی کرد دیگه بعد از اون ندیدمش.تلفن هم که میکردم جواب نمیداد.با هزار تا عذر خواهی و تشکر و قربون صدقه رفتن (که از خودش یاد گرفته بودم) بالاخره جواب داد.و گفت... .میدونین چی گفت؟گفت:((من لایق تو نیستم.تو خیلی با ادب و با احساسی.اما من سنگم.بی احساسم.بی ادبم.بی شعورم))من هیچی نتونستم بگم.چون گیج شده بودم.نمیدونستم بی ادبه یا داره تعارف میکنه.ولی بی شعور بودنش رو مطمئنم.کلا خیلی دوستش داشتم.شایدم عاشقش بودم.اما نگفتم.چون فکر میکردم بی ادبیه.خوب حالا شما بگین این تقصیر من بوده یا اون؟؟گناه من چی بوده؟من که میخواستم با ادب باشم.لطفا راهنماییم کنید.تو نظرات

این هم حرف های منظوم دل من:

همه زندگی من اون نگاه عاشقت بود*****چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود؟

                                                                                             ((محسن چاووشی))

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 21:18  توسط دیوونه  |